دموکراسی فراتر از یک ساختار سیاسی یا تشریفات انتخاباتی، مانیفستِ بلوغِ فکری و مدنی یک جامعه است. دموکراسی، هنرِ توازن میان آزادی فردی و مسئولیت جمعی، و تلاشی مستمر برای نشاندن «قانون» به جای «ارادهی فردی» است. دموکراسی نه یک مقصد نهایی، بلکه فرآیندی پویا و ریشهدار در فرهنگ و تاریخ است که بر پایه پذیرش تکثر، پاسداشت حقوق انسانها و توزیع عادلانه قدرت بنا میشود. تجربه صد سال گذشته نشان می دهد که، تطبیق این آرمانهای دموکراتیک بر جغرافیای سیاسی و اجتماعی ایران، با بنبستهای ساختاری عمیقی روبرو است. این بنبستِ تاریخی حاصلِ تلاقیِ مجموعهای از موانعِ نهادی، ساختاری و ژئوپلیتیک است که مانند زنجیرهایی بر پای تحول سیاسی سنگینی میکنند. برای درک دلایل انسداد سیاسی در ایران، باید فراتر از شعارهای گذرا، به بررسی دقیقِ پارامترهایی پرداخت که شانس دموکراتیک شدن این سرزمین را به حداقل رسانده است. این موانع، ریشه در جغرافیای سیاسی، لایههای عمیقِ توزیع قدرت، تضادهای اتنیکی، ساختار اقتصادیِ رانتی و سنتهای فرهنگی تغییرناپذیری دارند که در ادامه به تشریح هر یک خواهیم پرداخت.
1- جغرافیا سرنوشت است
دموکراسی مُسری است، هرج و مرج و دیکتاتوری هم. از نظر ژئو پولیتیکی دموکراتیک شدن کشوری که میان دولتهای فشل قرار دارد غیرممکن یا بسیار سخت است. اضطراب امنیت در چنین کشورهایی باعث می شود که پس از هر انقلاب یا تغییر حاکمیت، حکومت جدید مجبور به کشتن مهمترین رکن دموکراسی یعنی شفافیت و فرهنگ مدارا، و احیای مجدد ساختار دولتی بسته، خشن و امنیتی شود.
هر چیزی را می شود تغییر داد ولی تغییر جغرافیا، غیر ممکن یا بسیار مشکل است. کشوری در جهنم خاورمیانه که یک طرفش افغانستان و پاکستان است و طرف دیگرش عراق و سوریه، هیچ شانسی برای دموکراسی ندارد. هر حکومتی که بر این جغرافیا حاکم باشد، به دلیل همسایگی با بحران، مجبور است به سمت ساختار کاملاً امنیتی و نظامی برود. در چنین محیطی، تولید بمب و گذاشتن سرباز در مرزها، بر گذاشتن صندوق رای در جلوی مردم ترجیح داده می شود و «امنیت» به بهانهای برای ذبح «آزادی» تبدیل می شود.
2- تشیع، فلسفه وجودی دولت ایران است
غیر از مذهب تشیع، هیچ پیوندی میان دو رکن اصلی قدرت در ایران یعنی ترکها و فارسها وجود ندارد. دو ملت بنیانگذار ایران، نه زبان، نه فرهنگ و نه سمبولهای مشترکی دارند، نه دارای حافظه تاریخی مشترک هستند و نه پیوستگی اقتصادی مستحکمی با هم دارند. حتی درک مشترکی از آینده هم ندارند. تنها چسبی که این دو ملت را در کنار هم نگه داشته است، مذهب تشیع است. این واقعیت، گذار به دموکراسی را با چالشهای ساختاری مواجه میکند. این واقعیت باعث می شود که در ایران، دولت به مثابه یک نهاد مذهبی عمل بکند(در زمان پهلویها هم چنین بود، در زمان جمهوری اسلامی هم چنین است). جدا کردن نهاد مذهبی از دولت و سکولاریسم( که یکی از شرطهای اساسی دموکراسی است) باعث خلا هویت فلسفی در دولت و تغییر موازنه سنتی قدرت می شود. اگر مذهب تشیع را به عنوان «نخ تسبیح» از این ساختار حذف کنیم، مفاهیم جایگزین مانند «ناسیونالیسم ایرانی» به دلیل مرکزگرایی افراطی، مورد پذیرش همهی اتنیکها (بهویژه ترکهای آذربایجان) نخواهد شد و منجر به فروپاشی انسجام سرزمینی خواهد شد. به همین خاطر در ایران، ملیگرایان فارس سکولار هم به اندازه دینداران، به نقش مذهب شیعی در ایران واقف هستند و راضی به کنار نهادن آن نیستند.یعنی امکان حکومت سکولار به عنوان یکی از مهمترین ارکان دموکراسی در ایران وجود ندارد
3- ضرورت ناشی از ناچاری
قومی که امروز حاکم ایران است یعنی فارسها، بیش از 1400 سال است که در هیچ جنگی پیروز نشدهاند و هیچ امپراطورییی هم ایجاد نکردهاند. 1400 سال بی دولتی، مردم فارس را مجبور به سکونت در سرزمینهایی کرده است که از نطر منابع طبیعی فقیر، و از لحاظ ژئوپولیتیک بی ارزش می باشد. از منظر جغرافیای سیاسی، تمرکز منابع ثروت در حاشیهها (مناطق غیرفارسنشین) و فقر نسبی مناطق مرکزی، یکی از بزرگترین موانع گذر به دموکراسی است زیرا باعث وابستگی اقتصادی مرکز به استبداد شده و دولت رانتخوار و سرکوبگر را بازتولید می کند.
مناطق مرکزی ایران برای حفظ سطح رفاه خود به بازتوزیع رانتی ثروت و قدرت حاشیه وابسته است. دموکراسی به معنای تمرکززدایی و واگذاری کنترل منابع به بومیان، از نظر نخبگان مرکزنشین، به معنای فقر و سقوط اقتصادی مرکز تلقی میشود و هرگونه تقاضای دموکراتیک با برچسب «تجزیهطلبی» سرکوب میشود. در واقع، استبداد در ایران، ابزاری برای حفظ این نابرابری اقتصادی و جغرافیایی است. در ایران هر حکومتی سر کار باشد، مجبور خواهد شد به جای تکیه بر مالیاتِ تولید ملی، بر ثروتهای نهفته در حاشیهها تکیه کند. این امر هم باعث میشود که مرکز همواره به یک ساختار نظامی-امنیتی قدرتمند و اوتوریتر نیاز داشته باشد تا تسلط خود را بر این منابع دوردست حفظ کند. در چنین فضایی، دموکراسی قربانیِ بقا و امنیت اقتصادی مرکز میشود.
4- دموکراسی یک پدیده فرهنگی و آموزشی است
بیشتر مناطق ایران هنوز در فرهنگ عشایری، جماعتهای مذهبی و ساختارهای سنتی رعیت منشی غوطهور هستند و این سدی جدی در برابر نهادینه شدن دموکراسی است. این فرهنگ و ساختارهای رعیت منشی، باعث فقدان فردیت، تقابل با حاکمیت قانون و رانتگرایی در ساختارهای اجتماعی می شود. در چنین فرهنگی، هویت فرد در ذیل هویت قبیله یا جماعت تعریف میشود. رای دادن نه بر اساس برنامههای سیاسی، بلکه بر اساس دستور اربابان، شاهزادهها، سران قبایل یا امامان جماعت صورت میگیرد. در چنین ساختاری، سیاست به معنای چانهزنی برای گرفتن امتیازات قبیلهای از دولت مرکزی است. این امر مانع از شکلگیری احزاب ملی و ایدئولوژیک میشود. همچنین چنین ساختاری باعث می شود که پیوندهای خونی و سنتهای محلی بر قوانین مدنی ارجحیت یافته، با تشکیل دولتهای نامرعی در داخل دولت، مانع از ایجاد یک جامعه مدنی یکپارچه شود.
تغییر قانون اساسی به تنهایی نمی تواند چنین تضادی را از بین ببرد، برای ایجاد دموکراسی باید لایههای عمیق جامعه(عشیرت، جماعتهای مذهبی، ساختارهای سنتی قدرت و تضاد مرکز-حاشیه) کاملا بازتعریف بشوند. برای رسیدن به این هدف نیز، نیاز به آموزش و طی کردن روند مدرنیته و شهروندی است که آن هم به زمانی طولانی به اندازه چندین نسل احتیاج دارد
ریشه مشکلات
حرفهای شعاری، مانند مردم ایران از اقوام مختلف، هزاران سال است که با صلح و صفا در کنار هم زیسته اند، تنها یک ابزار هژمونی برای فریب ملیتهای غیر فارس و تداوم استثمار است. ملیتهای این سرزمین، همانند تمام ملیتهای دیگر دنیا، در تمام طول تاریخ، در جنگ و رقابت با ملیتهای همسایه خود بوده اند. این نه جای افتخار است نه جای سرشکستگی، چونکه در تمام دنیا چنین بوده است. در تمام دنیا با انقراض امپراتوریها، و استقلال ملت-دولتهای محروصه، ملتها به آرامش و صلح نسبی رسیدند. ولی با فروپاشی امپراطوری قاجار این اتفاق نیفتاد. امپراطوری قاجار با دسیسه انگلیس به صورت مصنوعی فرو پاشید و جلو روند طبیعی فروپاشی قاجار و تولد چندین ملت-دولت مستقل بر اساس ممالک محروسه گرفته شد. زمانی که امپراطوری قاجار آبستن فروپاشی بود، و هر یک از دولتهای محلی، در حال قدرت گیری و ایجاد ملت-دولت خود بودند، امپریالیسم جهانی آن زمان، یعنی انگلیس، فرو پاشی طبیعی امپراتوری قاجار و زایمان طبیعی آن، برای ایجاد ملت-دولتهای طبیعی را دستکاری و سقط کرد. همه دولتهای محلی و طبیعی ممالک محروصه را سرکوب و منحل کرد و به جایش یک دولت مصنوعی مرکزگرای به غایت فاشیستی و نژاد پرست ایجاد کرد که صد سال است هم بلای مردمان خود شده است، هم بلای کل منطقه. همین امر باعث شده است که در صد سال گذشته درجا بزنیم و اگر به این ترتیب ادامه داشته باشد، صدها سال دیگر هم مردمان این سرزمین حسرت یک حکومت نرمال، دنیوی و دموکراتیک را خواهند خورد. تنها با تشکیل دولت ملی برای هریک از ملیتهاست که این دولتهای ملی میتوانند با همدیگر بر اساس اصول برابر مانند اتحادیه اروپا متحد شوند، در غیر این صورت تمام انرژیشان صرف رقابت و جنگ باهمدیگر خواهد شد و این سرزمین هیچ وقت روی آرامش نخواهد دید.
آذربایجان جنوبی چه باید بکند
در طول یک سدهی گذشته، ترکهای آذربایجان جنوبی همواره پیشقراول و موتور محرک تحولات دموکراتیک در ایران بودهاند. از سنگرهای تبریز در جنبش مشروطه که برای حاکمیت قانون جانفشانی کردند، تا قیامهای شیخ محمد خیابانی و پیشهوری، تا نقش کلیدی در انقلاب ۱۳۵۷ و مخالفت با ولایت فقیه، خون فرزندان این خاک همواره برای استقرار عدالت و آزادی در سراسر جغرافیای ایران ریخته شده است. آذربایجان جنوبی بارها هزینههای سنگینِ انسانی و سیاسی پرداخته تا ایران را از استبداد برهاند و به سوی مدرنیته و تکثرگرایی هدایت کند. اما حقیقت تلخ کارنامهی صد سال اخیر، این است که: تمامی این فداکاریها، قیامها و خونهای پاک، در برخورد با دیوارهای بلند مرکزگرایی و ذهنیت استبدادزده و رعیت منش مردمان غیر ترک این سرزمین، به بنبست رسیده است. گویی این همه تلاش برای دموکراتیزه کردن ایران، آب در هاون کوبیدن بوده و این سرمایههای عظیم انسانی، بدون تغییر در ماهیت تمامیتخواه سیستم، در چاهِ بیانتهای ذهنیت پیشا مدرن غیر ترکان و قدرتطلبی مرکز ناپدید شدهاند.
پس از این همه فداکاری برای دموکراسی، دیگر برای همه روشن شده است که ایران با جغرافیای سیاسی و فلسفه وجودی فعلی، به دلیل پیوندهای متصلب تاریخی، تمرکزگرایی افراطی و تضادهای هویتی حلناپذیر، شانسی برای گذار به یک دموکراسی پایدار ندارد. اما آذربایجان جنوبی به مثابه هویتی پویا و پیشرو، مسیر متفاوتی را ترسیم میکند. آذربایجان جنوبی بخشی ازسرزمینی است که اولین دموکراسی مشرق زمین را پایه گذاری کرده است، حق رای زنان را قبل از سویس و فرانسه به رسمیت شناخته است. از نظر جغرافیای سیاسی دارای اهمیت بسیار بالاست و بخشی از سیاست همسایگی اروپا محسوب می شود، جمعیت آن از نظر اتنیکی، فرهنگی و مذهبی همگن است و بیش از دویست سال است که وابستگیهای پیشا مدرن را به کناری نهاده، همگام با مدرنیته جهانی، وابستگی مللی و مفهوم وطن آذربایجانی را در خود نهادینه کردهاند.
جغرافیای سیاسی، پیشینهی مبارزات مشروطهخواهی، ساختار اجتماعی مدرنتر و انسجام ملی در آذربایجان جنوبی، این جغرافیا را به بستری مستعدتر برای تحقق حاکمیت قانون و ارزشهای دموکراتیک تبدیل کرده است؛ امری که در کلِ ساختار فعلی ایران، فرسنگها دور از دسترس به نظر می رسد. برای ما ترکهای آزادیخواه آذربایجان تنها راه رسیدن به زندگی مرفه و شرافتمندانه در سایه یک حکومت دموکراتیک، استقلال آذربایجان جنوبی و بر پایی یک حکومت مللی دموکراتیک است.






























Bir yanıt yazın